سیاهی برای ذغال

کاش می شد قدری هم تامل کنیم ، به عقب برگردیم و دوباره شروع کنیم . حال که نمی شود ، از امروز شروع کنیم که فردا دیر است و تا اختیار از کف نرفته همت کنیم ، امید است موفق باشیم . انشاالله

+ هرکه حالی دارد و دیوانه است

هرکه حالی دارد و دیوانه است         شمع گردش همچو صد پروانه است

روزگار مستیم فرا رسیده است . ای مستان عالم بیائید. زندگی جولانگاهی است که پایانش نزدیک است. ثمره این زندگی منم . دورانی از من گذشته تا بدینجا رسیده ام. تلخ و بدگوارم ، دوست دارید مرا بچشید. شاید همینکه مرا نظاره گر باشید کافیست . عاقبت چون منی این است. صد سال هم که بگذرد ، زیبایی بروز نخواهد کرد. تا خود نخواهی ، نخواهی شد. همت های بلند به جایگاه بلند می رسند ، چون ، خیره آن جایگاهند و به هیچ نمی نگرند جز آن . تو می خواهی در کدامین جایگاه بمانی  ، جایگاه خرد و پوشالی ، پس انتظاری غیر از مورچگان و خوکان نداشته باش ، وقتی خود بیش از این در خواست نداری چه انتظاری می رود. آنچه تو بخواهی خداوند نیز برای تو رقم می زند.

موشکافانه بنگر و در خواست کن ، هرگز خواسته ات را کنار نگذار او خود مهیایش می کند. بشرط آنکه تو کوتاه نیایی ، انتظار معجزه یکباره هم نداشته باش ، صبر پیشه کن ، راه هایش بر تو گشوده خواهد شد. باور نداری؟ امتحان کن ، مگر چه اتفاقی می افتد. امروز زندگیت را بکنی و درباره آرزویت نیز فکر کنی ، به راهکار های رسیدن به آن نیز بیاندیشی. فکر کن که اصلا خواسته ات معقول است یا خیر؟ دست یافتنی است یا خیر؟ در این دنیا و جود دارد یا خیر؟ ، مشروع است یا خیر؟ و خیلی چیز های دیگر ، وقتی خوب فکر کنی ، کاوش کنی افق های جدیدی بروی تو گشوده خواهد شد. خواهی دید که چه زیباست وقتی می اندیشی ، وقتی فکر می کنی .

به همین اوقات محدود نباش ، خودت را محدود نکن ، نه اینکه هر کاری کنی ، بلکه دور نمای زندگیت را برای خودت ترسیم کن ، ببین مسیری که می روی نهایتش چیست؟ کجاست؟ چه زمانی را می طلبد؟ تو اسطوره خواهی شد ، اگر بخواهی . زندگی دیگران را مثل جور چین کنار هم بگذار ، هر یک را با اوضاع خودت بسنج ، ببین و عبرت بگیر . تو می توانی آن باشی که انتظار داری ، فقط فکر و تلاش می خواهد.

« نابرده رنج گنج میسر نمی شود»

فقط خودت را نبین ، دور و اطرافت را نگاه کن ، هر پاره سنگی ارزشمند است ، هر تکه آهنی و حتی آشغال ارزشمند است. صورت های آدم ها را نگاه کن ، همه از یک جنسند ، گوشت و پوست و استخوان ، ببین چقدر گوناگونند. پس محدودیتی نیست . درختان را بنگر چه تنوعی دارند جنس همه شان یکی است . برگ ، شاخه و چوب ، به چه حالت های مختلفی در آمده اند . سنگ های کنار ساحل را دیده ای ، اصلا ساحل دریا را دیده ای ، اگر ندیده ای به ساحل رودخانه ها بنگر ، آب همه از یک ترکیب است ، ببین وقتی به ساحل می خورد چه اشکال متفاوتی رقم می زند. سنگ های ساحل نیز اینگونه اند ، متفاوت ولی از یک مواد. حال به خود نگاه کن ، خوب نگاه کن ، گوشت و پوست و استخوان ، موهایت نریخته ؟ کچل نیستی ؟ شاید دختری و موهای دخترها کمتر می ریزد. خوب نگاه کردی ؟ حالا مرا نگاه کن ، چه فرقی داریم؟ ظاهرمان متفاوت است . من زشت و بدترکیبم و تو زیبا ، شاید هم بر عکس باشد. افکارمان چطور ، تو چگونه ای؟ من چگونه ام ؟ متفاوتیم ، نه ؟ آری می بینی محدودیتی وجود ندارد. نه در شکل های متفاوت منو تو و نه در افکار مان و نه در هیچ چیز دیگر ، از سنگ و چوب و خاک گرفته تا بقیه ، زیرا خداوند نا محدود است. حدودی نمی توان تصور کرد. حال که چنین است ، چرا خود را محدود می کنی ؟ فکر کن ، فکر کن ، اختراع جدید ، کار جدید، هنر جدیدی به نمایش بگذار ، از دیگران استفاده کن ، در باره ایده خود سوال کن ، یک وسیله جدید بساز ، یک شعر جدید بگو ، یک مطلب جدید بنویس ، یک حرف جدید بزن ، نترس تو حالا می دانی که محدودیتی وجود ندارد.

 «رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند»

البته دنبال منفی نرو ، بد را انتخاب نکن ، خوب را بگزین ، خوش رویی چقدر خوب است. محبت چقدر خوب است. سخت ترین آدم ها هم دوست دارند انیسی بیابند. تکیه کنند . محبت ببینند. محبت کنند. تو چرا نخواهی! بلند شو کاری بکن . بیکار نباش ، حداقل فکر کن و فکرت را بنویس ، ای کاش می شد تمام فکر ها را بروی کاغذ آورد. دید. خوش بحال کسانی که می توانند افکار آدم ها را ببینند. چقدر خوب است ، شاید!! آنوقت دیگر حرف ، کلمه ، جمله معنی نداشت. چه خوب شد چنین نیست. البته گاهی خوب است  ، نه ؟ مثلا وقتی کسی را می بینی یکی «بر و بر»  ترا نگاه می کند ، دوست داری بدانی چرا نگاه می کند. بگذریم ، کجا بودیم؟ حیاط خلوت پاک فکرمان را پاشید به هم .

در شبی که گذشت هیچ حال خوشی ندارم . صورتم شادی ندارد و دلم شاد نیست. نتوانستم شادی آفرین باشم. شادی گزینه خوبی بود که گزیده نشد.

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دیشب

دیشب از یار گذشتم

یاد ایام نمودم

شب عید

به تماشای افق در شب تار

بسرودم کلماتی

من ازین غافله دورم

به کجا میروم از ذوق جمال

به تماشا بنشینم

شب و روز

به دلم در همه عمر

غم و اندوه شباب

چکنم باقی عمر

 

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مستم و دیوانه یک شهر دور

مستم و دیوانه یک شهر دور

                                    سر زده آمد به دل پر غرور

ساز نمودم که روم سوی یار

                                    یار ندیده شده ام در بهار

جلوه این یار چه ها می کند

                                    غم ز دل افتاده رها می کند

چشم سیاهش ببرد روح را

                                   زلف کمندش بکند کوه را

تازه که افتاده خمورش شدم

                               در طلب عشق حضورش شدم

کی زند این دست به سینه که رو

                               غوش گشاید که جهان مال تو

مست شوم مست خمار لبش

                               تا ابد افتاد بدام رخش

کاش قدم می زدمی در برش

                                 لحظه به لحظه شدمی در رهش

مست غرورم که دمی با توام

                                  در طلب افتاده خمار توام

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ در روزگار غریب

در روزگار غریب که حسرت روزهای گذشته را می خوری و خود را در نشیب و فرازهای زندگی گوشه نشین و خلوت گزین کرده ای ، چگونه انتظار رشد و شکوفایی داری .

برخیز که هنگام وصال است . وصال بی تحرک و پویایی حاصل نگردد.

 بیهوده دل خوش مباش که تمامی عمرت بگذرد و تو آرام و بی حرکت سپری کنی و آنگاه به جایگاهی که آرزویش را داری برسی.

لایق آن آرزوها و دلمشغولی های خود نخواهی بود. اگر و تنها اگر در خیال بگذرانی و حرکت نکنی. به هوش نباشی و هوشیار.

 بی تکاپو و ممارست و هدفی والا که زمانی مشخص برای رسیدن به آن را تنظیم ننموده باشی به آرزوهایت نخواهی رسید.

 

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ در روزی که .....

در روزی که نخستین روز بود ، ستاره اقبالت را نوشتند و ترا در این کوره راه سرد و خاموش رها نمودند.

آنچه مقبولت بود را طی نمودی و اکنون تنومند از آنچه که گذرانده ای ، سرد و خاموشی ، کوله باری از غم و اندوه و شادی در انبان بدوش کشیده ، فریادت به جایی نمی رسد.

تو خفته ، آرام  و لی جوشان از گذشته ات ، نمی دانی چگونه می گذرد و به کدامین سراشیبی تند نزدیک و نزدیک تر می شوی .

خاموش و خاموش که همه چیز را همگان دانند و نیازی به تکرار نیست، فرجامی که تراست .

منحصر بفرد است ولی مشابه آنچه که دیگران دارند.

تو می توانی تمامی عمرت را تغییر دهی ؟

آیا راهی هست؟

توانی هست؟

 

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سحر

باز این صبح سحر آمدو من مست شرابم

دیوانه شدم در پی دیوانگیم مست و خرابم

در راه تو من خسته شده ، نالاه زنانم

تا کی نروم زین گذر عیش که من در پی آنم

این صورت زیبای تو چون جام شراب است

رنجور شدم از بس در کون و مکان در پی آنم

ای لطف تو بسیار ، دمی در نظرم آی

تا کون و مکان و هر چه در آن است گذارم

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مهتاب

سر به بیابان کنم در طلب عشق تو            تاب ندارد دلم از رخ مهتاب تو

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ گل

همه گلها زیبایند و هر گلی بوی خوش خود را دارد و من همه گلها را دوست دارم .... تو گلی ..

پس من ترا هم  دوست دارم

«موجبه کلیه»

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ و دیگر هیچ

 

 

 

 

در کوچه های بن بست عاشقی هرگز سیراب نخواهی شد. وسعت عشقت را به وسعت پروردگارت پیوند ده تا هرگز به بن بست نخوری

 

 

 

نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ××××××××

صبح وقتی از خواب بیدار می شوی ، شروع دوباره ای دیگر است.

******

...
ادامه مطلب
نویسنده : آقای آ حسین آقا ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


← صفحه بعد